
فریادی و دیگر هیچ
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر "یاس" بتواند نهاد
...
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشق به یقین سنگ برخاسته ایم
...
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست
…
فریادی
و دیگر
ه ... ي ... چ

كاش ميشد بعضي خاطرات رو از ذهن پاك كرد

هوا بس ناجوانمردانه ... سرد است !

من
تمام شدم ...
بی آنکه از کسی یا چیزی دل گیر باشم
...
..
.
تمام شدم

گویا به تنهایی
...
..
.
لایق ترم

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
***
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
و
رفت...
كاش امشب باران ببارد
هنوزم بوي خاك باران خورده مدهوشم مي كند
ميبرد مرا تا انتهاي
...
..
.
رويا

می گویند كوزه آنقدر لب چشمه ميرود و برميگردد تا سرانجام روزي بشكند
و او شکست...
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر، از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه که می رفت ، از مرگ من سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند و به هر کجا بر دشت از گیلاس بنان آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ از مرگ من سخن گفتم.
غبار آلود و خسته، از راه دراز خویش
تابستان پیر چون فراز آمد در سایه گاه دیوار، به سنگینی یله داد و کودکان شادی کنان گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین خورجین کهنه را گره بگشاید و جیب دامن ایشان را همه از گوجه سبز و سیب سرخ و گردوی تازه بیا کند.
پس من مرگ خوشتن را رازی کردم و او را محرم رازی
و با او از مرگ من سخن گفتم.
و با پیچک که بهار خواب هر خانه را استادانه تجیری کرده بود،سخن گفتم،
و با ماهیان خرد کاریز که گفت و شنود جاودانه شان را آوازی نیست،
و با زنبور زرینی که جنگل را به تاراج می برد و عسلفروش پیر را که باز گشت او را انتظاری می کشید.
و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم که پنجه خشکش نو امیدانه دستاویزی می جست
در فضائی که بی رحمانه تهی بود.
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر از فرا سوی هفته های نزدیک به گوش آمد
و سمور و قمری آسیه سر از لانه و آشیانه خویش سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ از مرگ من سخن گفتم.
من مرگ خوشتن را با فصلها در میان نهاده ام
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را با برفها در میان نهادم
با برفی که می نشست؛
با پرنده ها
با هر پرنده که در برف در جست و جوی چینه ئی بود.
با کاریز و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا به جانب من باز پس نمی فرستاد
...

گاهی وقت ها باید رها کرد و رفت

اینقدر آشفته ام كه دیگر نمي توانم باورت کنم !

