تبليغاتX
آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم

آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم

میتوان با سکه ای ناچیز...ایمان یافت!!!؟

 

فریادی و دیگر هیچ

چرا که امید آنچنان توانا نیست 
که پا سر "یاس" بتواند نهاد

...

بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشق به یقین سنگ برخاسته ایم

...


اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست

 
فریادی

و دیگر

ه ... ي ... چ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط نازلی  | 

خاطرات

 

 

كاش ميشد بعضي خاطرات رو از ذهن پاك كرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:48  توسط نازلی  | 

سرد

 

 

هوا بس ناجوانمردانه ... سرد است !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط نازلی  | 

تمام شدم

 

من

تمام شدم ...

بی آن‌که از کسی یا چیزی دل ‌گیر باشم 

...

 

..

.

 تمام شدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:45  توسط نازلی  | 

تنهايي

 

نازلي مطيعي تهراني

گویا به تنهایی

...

..

.

لایق ترم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:46  توسط نازلی  | 

نازلي

نازلي مطيعي تهراني

 

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...

***
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
و
رفت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:52  توسط نازلی  | 

باران

                                  نازلي مطيعي تهراني   

كاش امشب باران ببارد

هنوزم بوي خاك باران خورده مدهوشم مي كند

ميبرد مرا تا انتهاي

...

..

.

رويا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط نازلی  | 

محیط بان ... مردی که با سایه نرفت

 

                 

می گویند كوزه آنقدر لب چشمه مي‌رود و برمي‌گردد تا سرانجام روزي بشكند

و او شکست...

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر، از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه که می رفت ، از مرگ من سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند و به هر کجا بر دشت از گیلاس بنان آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ از مرگ من سخن گفتم.
غبار آلود و خسته، از راه دراز خویش
تابستان پیر چون فراز آمد در سایه گاه دیوار، به سنگینی یله داد و کودکان شادی کنان گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین خورجین کهنه را گره بگشاید و جیب دامن ایشان را همه از گوجه سبز و سیب سرخ و گردوی تازه بیا کند.
پس من مرگ خوشتن را رازی کردم و او را محرم رازی

و با او از مرگ من سخن گفتم.
و با پیچک که بهار خواب هر خانه را استادانه تجیری کرده بود،سخن گفتم،
و با ماهیان خرد کاریز که گفت و شنود جاودانه شان را آوازی نیست،
و با زنبور زرینی که جنگل را به تاراج می برد و عسلفروش پیر را که باز گشت او را انتظاری می کشید.
و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم که پنجه خشکش نو امیدانه دستاویزی می جست
در فضائی که بی رحمانه تهی بود.
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر از فرا سوی هفته های نزدیک به گوش آمد
و سمور و قمری آسیه سر از لانه و آشیانه خویش سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ از مرگ من سخن گفتم.
من مرگ خوشتن را با فصلها در میان نهاده ام
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را با برفها در میان نهادم
با برفی که می نشست؛
با پرنده ها
با هر پرنده که در برف در جست و جوی چینه ئی بود.
با کاریز و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا به جانب من باز پس نمی فرستاد

...

کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:33  توسط نازلی  | 

گاهی وقت ها

گاهی وقت ها باید رها کرد و رفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:31  توسط نازلی  | 

آشفته ام

 

اینقدر آشفته ام كه دیگر نمي توانم باورت کنم !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:17  توسط نازلی  |