تبليغاتX
آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم

بابا انار دارد، بنویس!

 معلم می گوید و او به یاد می آورد دست های لرزان بابا هیچ اناری ندارد، میان شیارهای پینه بسته دستانش، جز رنج چیز دیگری نیست. معلم هجی می کند انار می شنود فقر؛ معلم می گوید: «نان دارد»، می داند که، دروغ است هیچ نانی ندارد، معلم می گوید: «آن مرد در باران آمد» می نویسد، آن مرد در باران رفت و هرگز نیامد .داستان فقر، داستان کهنه ایست، فقر، دستان گشاده ای دارد که گاه بی هراس از در و دیوار یک خانه بالا می رود و تا سقف تحمل آدم ها، نفسگیر می شود. نه آدم ها شبیه همند و نه خواسته هایشان شبیه تر، آنقدر که همه دخترک ها به فکر چشمان عروسکند و پسرک ها در پی فهم تیر تفنگ؛ همه مردها زندگی را با تمام ابعادش برای چار دیواری خانه هایشان می خواهند و همه زن ها در آرزوی آنند که هیچ وقت فرزندانشان الفبای گرسنگی را نیاموزند.

 

 


فقر برای خیلی ها آشناست!

 

 

نوشته شده توسط نازلی در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 16:37 | لینک ثابت |
 

 

گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر ميخواهد،فقط دستي است براي گرفتن دست او!

 

نوشته شده توسط نازلی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 12:32 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط نازلی در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 10:54 | لینک ثابت |

 

من تلاش بسيارم شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست.

 چون باور دارم در مسير رود زندگی شنا کردن کاری دشوار نيست !

 و من ميخواهم دشوار باشم.

 

نوشته شده توسط نازلی در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 16:45 | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar