
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
***
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
و
رفت...
نوشته شده توسط نازلی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 12:52 | لینک ثابت |
كاش امشب باران ببارد
هنوزم بوي خاك باران خورده مدهوشم مي كند
ميبرد مرا تا انتهاي
...
..
.
رويا
نوشته شده توسط نازلی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 12:40 | لینک ثابت |
